تبليغاتX
دیر کن ...ولی بیا...
 

 

 

من به هر كس ميكنم جانم فدا

مثل عقرب ميزند نيشم چرا

زود درزندگي من مي ايد

زود ميرود و ميشوم تنها

+ نوشته شده توسط اچ زنبور عسل در یکشنبه 5 مهر1388 و ساعت 20:20 |


زيباترين... تو را براي زيبائي‌ات نمي‌خواستم...

شيرين‌ترين... تو را براي شيريني‌ات نمي‌خواستم...

عاشق‌ترين... تو را براي عشقت نمي‌خواستم...

تو را براي آرامش ابدي مي‌خواستم...

همواره در دو چيز آرام مي‌گيرم...

يکي در گهواره ی مرگ...

يکي در آغوش تو...

+ نوشته شده توسط اچ زنبور عسل در یکشنبه 5 مهر1388 و ساعت 11:27 |

مي خواهم از آرزوهايم برايت بگويم پس خوب

گوش كن 1.مي خواهم گلي باشم كه تو هر


صبح آن را بو ميكني .نه مي ترسم تو آن را


پرپر كني نمي خواهم پر پر شده تو باشم


2.مي خواهم نگين انگشتري باشم در دست


تو مي درخشد .اما نه مي ترسم تو آن را گم


كني نمي خواهم گمشده تو باشم پس به


آخرين آرزويه من خوب گوش كن اي كاش


وقتي كه من مُردم بر سر قبر من بيايي تا


               دوباره قلبم به تپش آيد

مي خواهم از آرزوهايم برايت بگويم پس خوب


گوش كن 1.مي خواهم گلي باشم كه تو هر


صبح آن را بو ميكني .نه مي ترسم تو آن را


پرپر كني نمي خواهم پر پر شده تو باشم


2.مي خواهم نگين انگشتري باشم در دست


تو مي درخشد .اما نه مي ترسم تو آن را گم


كني نمي خواهم گمشده تو باشم پس به


آخرين آرزويه من خوب گوش كن اي كاش


وقتي كه من مُردم بر سر قبر من بيايي تا


               دوباره قلبم به تپش آيد

+ نوشته شده توسط اچ زنبور عسل در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 12:38 |

.به من نگاه كرد و گفت فقط امروز.

براي مدت زيادي از برم ميروي.بگو كه دوستت دارم.

به چشمانش خيره شدم.قطره هاي اشك را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه اي زدم.اما نگفتم كه دوستش دارم.

روزي كه به سوي او رفتم.ان قدر خوشحال شد كه خود را به اغوش من انداخت.سرش را بر روي سينه ام فشرد و گفت:امروز بگو كه دوستم داري.

دست هاي سفيد و بلندش را گرفتم.اما باز نگفتم كه دوستش دارم.

ماه ها گذشت و در بستر بيماري افتاد.

با چند شاخه ي گل ميخك سرخ به ديدارش رفتم.كنار بالينش نشستم.او را نگاه كردم. . .

به من گفت:بگو كه دوستم داري. . .مي ترسم كه ديگر هيچ وقت اين كلمه را از دهانت نشنوم.اما باز بوسه اي بر لبانش زدم و رفتم

.ان روز. . . .

وقتي ان روز به بالينش رفتم.

روي صورتش پارچه اي سفيد بود. . . وحشت زده و حيران پارچه را كنار زدم.تازه فهميدم چقدر دوستش دارم.

فرياد زدم به خدا دوستت دارم.اما. . . . .

+ نوشته شده توسط اچ زنبور عسل در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 17:17 |

هميشه يه كسايي بودن كه بهم ميگفتن

چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن كسايي كه بهم ميگفتن

عشق يعني زندگي

مي گفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي

ولي بهم نگفتن اگه اسير يكي بشي

دلت مي سوزه...

بهم نگفتن اگه با چشماش نگاهت كنه

انگار تموم جونتو آتيش مي كشه

بهم نگفتن اگه تمام روز ببينيش

بازم دل تنگش ميشي

بهم نگفتن ممكنه يه روز بذاره بره

 بهم نگفتن كه تو پشت سرش اشك مي ريري

ولي اون بي اعتنا ميره

نگفتن تو ديوونش ميشي

ولي اون...

+ نوشته شده توسط اچ زنبور عسل در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 17:5 |


Powered By
BLOGFA.COM